چرا کتاب نمی‌خوانیم؟

تویه یه مطالعه از بنیاد ملی هنر نشون داده که آمریکایی‌ها به صورت کلی مطالعه مربوط به ادبیات‌شون خیلی پایینه، حالا این این صرفا به ادبیات مربوط میشه، ما ایرانی‌ها کلا مطالعه نداریم خدا رو شکر :)) اما جدای از این بحث‌ها، سوالی که پیش می‌آد اینه که «چرا؟»؛ توی این مطلب دلایلی (بهانه‌ها) رو که از مردم خیلی می‌شنوم رو می‌تونید ببینید. برای هر کدومشون راه‌حل ارائه دادم.

ادامه خواندن چرا کتاب نمی‌خوانیم؟

۵ المان ساده یک داستان کوتاه خوب

یه داستان کوتاه خوب معمولا ۵ المان پایه‌ای و ساده داره … خب تعریف کلی از داستان کوتاه رو اگه به نقل از ویکی‌پدیا بگم می‌تونم قسمت زیر رو قرار بدم:

داستان کوتاه گونه‌ای از ادبیات داستانی است که نسبت به رمان یا داستان بلند حجم بسیار کم‌تری دارد و نویسنده در آن برشی از زندگی یا حوادث را می‌نویسد درحالی که در داستان بلند یا رمان، نویسنده به جنبه‌های مختلف زندگی یک یا چند شخصیت می‌پردازد و دستش برای استفاده از کلمات باز است. به همین دلیل ایجاز در داستان کوتاه مهم است و نویسنده نباید به موارد حاشیه‌ای بپردازد.

حالا که با تعریف کلی‌ش آشنا شدید بزارید که اون ۵ المان اصلی رو بنویسم.
المان اول: کاراکتر یا همون شخصیت
تعریف شخصیت می‌تونیم بگیم به فرد یا حیوون یا هرچیز دیگه‌ای اطلاق میشه که توی روند داستان یه کنشی، انفعالی یا چیزی شبیه به این رو داره … خب شخصیت‌ها می‌تونن شخصیت اصلی ماجرا باشند یا اینکه یه سری شخصیت غیراصل یا جانبی یا هرچیز دیگه‌ای که شما دوس دارید.
المان دوم: موقعیت
منظورمون از موقعیت اون مکان و زمانی هستش که داستان توش شکل می‌گیره. نویسنده معمولا با بیان یه چشم انداز، منظره، یه ساختمون، یه فصل یا یه نوع آب و هوا یا هر چیز دیگه‌ای موقعیت رو ایجاد میکنه و شخصیت‌ها و باقی المان‌ها رو داخل‌ش قرار میده. در واقع بخش مهمی از داستان کوتاه هستش و تاثیر زیادی توی قدرتمند بودن داستان داره.
المان سوم: طرح
می‌تونیم بگیم طرح مجموعه یا سری از رویدادها و یا انفعالات شخصیت‌ها هستند که به چهارچوب اصلی داستان مرتبط میشه یا بهتر بگیم داستان رو شکل میده و ادامه‌ش میده.
المان چهارم: تضاد
معمولا این قسمت از داستان کوتاه بین دو شخصیت یا بین چیزهای مختلف اتفاق می‌افته … منظور از کنش یا ضد و خورد و برخورد می‌تونه مثلا یه تعامل دو طرفه باشه یا اینکه یه جنگی باشه یا یه درگیری و یا هر چیز دیگه‌ای. شخصیت اول ماجرا معمولا توی این کنش نقش اساسی رو ایفا می‌کنه.
قسمت دیگه ماجرا می‌تونه شخصیت دیگه‌ای، جامعه، نیروی طبیعت و یا چیزهای دیگه‌ای باشه که با شخصیت اول در درگیریه! و یا اینکه در ارتباطه. مهم اینه که همواره یه بخشی وجود داره و در مقابل یه بخش دیگه‌ای هم وجود داره یا اینکه می‌تونه بخش دوم همون باز بخش اول باشه.
المان پنجم: موضوع 
به صورت ساده بگم، موضوع ایده و فکر مرکزی داستان که همه چیزها در مورد اون هستش و ادامه پیدا میکنه. داستان می‌تونه یه موضوع اصلی و چند موضوع فرعی داشته باشه.
نوشته‌ای از ellsa … ترجمه‌ی ساده‌ای از خودم

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد. حافظ

بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید

بر در ارباب بی‌مروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر ره روی که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

چونست حال بستان ای باد نوبهاری. سعدی

چونست حال بُستان ای باد نوبهاری
کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری

ای گنج نوشدارو، با خستگان نگه کن
مرهم به‌دست و ما را مجروح می‌گذاری

یا خلوتی برآور، یا بُرقَعی فُروهِل
ورنَه به شکلِ شیرین، شور از جهان برآری

هر ساعت از لطیفی رویت عَرَق برآرد
چون بر شکوفه آید باران نوبهاری

عودست زیر دامن یا گل در آستینت؟
یا مشک در گریبان؟ بنمای تا چه داری!

گل نسبتی ندارد با روی دل‌فریبت
تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری

وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
این می‌کشد به زورم وآن می‌کشد به زاری

ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد
دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری

ز اول وفا نمودی چندان که دل رُبودی
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت
باطل بُوَد که صورت بر قبله می‌نگاری

هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست
درمان درد سعدی با دوست سازگاری

 

این شعر سعدی رو خیلی دوست دارم، خواستم شما هم لذت ببرید. متن‌ش رو هم از ویکی‌سورس کپی کردم.

رنج. فریدون مشیری

من نمیدانم
و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان، این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش:
چیزی از معجزه آن سو تر
ره نبرده ست به اعجاز محبت،
چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی‌داند در یک لبخند،
چه شگفتی هایی پنهان است!
من برآنم که درین دنیا
خوب بودن به خدا سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان،
تا این حد،
با خوبی
بیگانه‌ست.
و همین درد مرا سخت می آزارد.