خواژگون

مطلب مربوط میشه به دیروز. من تند تند راه می‌رفتم و شادمان دنبال‌م بود. ولی قضیه این دنباله‌روی‌ها یه چیز دیگه بود که گفتنش مهم نیست. (شاید یه روزی توی یه مطلب دیگه‌ای گفتم! شاید هم توی آخر همین مطلب.) اما قضیه خواژگون به بعد از این دنباله‌روی‌ها مربوط میشه. جایی که من وایسادم و شادمان بهم رسید! همه بدنم شل شده بود (ارجاع به اتفاقی که قبل از رسیدن به همدیگه افتاد).
یه پارک کنارمون بود که تصمیم گرفتیم بریم اونجا دراز بکشیم، پارک نسبتا شیب داشت و ما گفتیم که مثل بقیه دیوونه بازی‌هامون برعکس بخوابیم. یعنی اینطوری که سرمون پایین شیب باشه و پاهامون بالاش!
شیش‌تا کابل برق هم اون بالا بودن! ثابت!

تاکید زیادی دارم روی ثابت بودن اونا! ثابــــــت! خواژگون ترکیبی است از خواب و واژگونی، پیشنهادش رو هم شادمان داد. از طرح تا پیاده‌سازی! ولی قضیه اصلی اینا نیست! قضیه اصلی اینه که یه جور دیگه به همه چی نگاه کنی!

وقتی می‌گم ثابت یعنی ثابت! پس حرکتی در کار نیست، اما ما حرکت رو می‌دیدم، از چپ به راست و همچنین نزدیک شدن‌شون به همدیگه! قضیه اینه که وقتی مدت زیادی توی اون حالت هستی، وقتی بلند میشی می‌بینی آره، همون چیزهایی که هر روز میبینی‌شون می‌تونن یه شکل جدید به خودشون بگیرن. همون چیزهایی که هر روز یه جور در موردشون قضاوت می‌کنیم، می‌تونن لباس دیگه‌ای تن کنند.

پانوشت: قضیه دنبال‌روی‌های من و شادمان این بود که من افتاده بودم دنبال یه نفری که اصلا نمی‌شناختم، تنها هدفم هم این بود که بتونم یه بار با یه غریبه که اصلا نمی‌شناسمش حرف بزنم و بتونم ارتباط برقرار کنم، حدود ۱۵ دقیقه من فقط داشتم فکر می‌کردم که وقتی به طرف مقابل رسیدم چی بگم، همه چی رو پیش خودم «مجازی سازی» کردم، شادمان هم هی می‌گفت it’s too complicated و تصمیم گرفت که باهام نیاد، به همین دلیل پشت سر دنبالم می‌کرد.

نکته جالب ماجرا این بود که وقتی رسیدم به طرف مقابل‌ جز گفتن یه «سلام» هیچ کاری نتونستم بکنم، در جواب سلام طرف مقابل، من فقط گفتم «ببخشید اشتباه گرفتم» و برگشتم پیش شادمان!

شات‌داون!

ادامه: قضیه تنها اینه که بتونی یه جور دیگه نگاه کنی و یه جور دیگه رفتار کنی! هیچ اهمیتی نداره که این کنش دلیلی داره، ضرر یا فایده‌ای داره یا نه، فقط مهم اینه که انجامش بدی و بعدا ببینی چه چیز جدیدی رو از یه فرم کهنه و قدیمی بدست آوردی. همین!

 

Art by: Leonora Carrington OBE (6 April 1917 – 25 May 2011)

جزیره تنهایی

جزیره تنهایی، یک محیط یا یک فضای واقعی نیست. زندگی کردن در یک جزیره واقعی، آن هم به صورت تنها، بدور از هرگونه انسان واقعا دشوار و سخت است. غذا، پوشاک، درمان و چیزهای بسیار دیگری وجود دارد که در یک جزیره به سختی می‌شود آن‌ها را پیدا کرد. اما هدف من از جزیره‌ی تنهایی چیز دیگری‌ست. جزیره‌ای که همه آدم‌ها باید آن را داشته باشند. هر کسی به اسم خاص و منحصر به فردی آن را صدا می‌زند یا می‌نامد، خلوتگاه، تنهایی، اتاق خودم، آغوش خودم، کلبه چوبی‌ام و اسم‌های بسیار دیگر. من آن را جزیره تنهایی می‌نامم.
جزیره‌ تنهایی فاقد از هرگونه توهم وحشتناک و مفاهیم پیچیده، خلوتگاه بسیار دنج و زیبایی برای زندگی کردن است. جایی که من در آنجا کار می‌کنم، با عشق زندگی می‌کنم، غذا می‌خورم، کتاب می‌خوانم و هر از چند گاهی از آن بیرون می‌آیم. اما جزیره تنهایی جایی بسیار زیبا و به دور از هرگونه خشونت و آزار و اذیت است. همه چیز با لبخند شروع می‌شود، با لبخند ادامه می‌یابد و فکر کنم با لبخند تمام می‌شود. اما به نظر من تمام شدنی در کار نیست، چرا که جزیره تنهایی چیزی نامحدود و بیکران است.
زندگی در جزیره تنهایی را با آدم‌هایی چون آلبر کامو، فرانک سیناترا، حافظ و چند شخص دیگر می‌گذرانم. اما گاه‌گاهی نیز از آن‌ها فراری می‌شوم و فقط با ارسطو ساکت می‌مانم. اینجا جزیره تنهایی است، جایی که ساعت مفهومی ندارد، روزها از پی هم می‌گذرند و هر روز بهار است.
اینجا غذاها همه خوشمزه‌اند، میوه‌ها متنوع و خبری از سفیدی و سیاهی نیست، همه چیز به رنگ‌های مختلف درآمده‌اند. اینجا صندلی برای لم دادن، کتابخانه‌ای برای خواندن، سازی برای نواختن، تصاویری برای دیدن و آواهایی برای شنیدن وجود دارد. اینجا خانه من است، نامش را جزیره تنهایی نامیده‌ام. جایی که همه چیز انرژی دارد، همه چیز طنین دارد و همه چیز در آن می‌رقصد.
اینجا هیچ مسئله‌ای تابو نیست و هر کاری که دل‌مان بخواهد می‌توانیم انجام دهیم. جزیره تنهایی آنجایی‌ست که ارسطو ساخته و ارسطوهای دیگری نیز باید بسازند. اینجا جایی برای گریه کردن، غصه خوردن، ناراحت شدن و عصبانی‌ت نیست، اینجا همه چیز به خوبی پیش می‌رود و گاهی به سرعت! اما همانطور که گفتم، همه چیز در اینجا بی پایان است همه چیز نامحدود است، حتی حضور افرادی که رفته‌اند و افرادی که نیامده‌اند.
اینجا جزیره تنهایی من است! /ارسطو

نوشته‌ای بعد از خاموشی!

از آخرین باری که چیزی نوشتم خیلی وقت می‌گذره. نوشتن رو خیلی دوست داشتم. من چند ساله تنها زندگی میکنم و هیچوقت کسی رو نداشتم که به حرف‌هایی که دارم گوش بده. به همین خاطر بیشتر به کاغذ و خودکار حرفام رو میزنم. اما خیلی وقته که از اونها هم دور شدم. خیلی وقت بود که اون ارسطو رو فراموش کرده بودم. تبدیل شده بودم به یه ربات که کار می‌کنه، اجاره خونه میده، خرج‌های زندگی‌ش رو پرداخت می‌کنه و شب هم می‌خوابه و صبح بیدار میشه که این روند رو دوباره تکرار کنه. خیلی وقت بود دلم برای اون ارسطو سابق تنگ شده بود. اون کسی که پرحرف بود، از زندگی لذت می‌برد، واقعیت‌ها رو می‌دید و از روال زندگی‌ش رو دوست داشت. اما حالا بیشتر از هرچیزی پشیمان‌م، از هر انتخابی که تا به حال گرفته‌ام. پشیمان‌م از اینکه دور شدم، از دوستان‌م، از آشناهای‌م و از خودم. خودی که قرار بود امسال نویسنده‌ای باشد، مترجمی و در نهایت شخصیتی موفق. کسی که یک نفر را در زندگی دوست دارد و با لبخندهای‌ش شوق ادامه دادن را پیدا می‌کند. کسی که خیال می‌کرد، در آرامش کتاب می‌خواند و قهوه می‌خورد و زندگی را آنطور که دوست دارد پیش می‌برد. اما حال که نگاه می‌کنم، خستگی و کوفتگی از سر و روی‌ام می‌بارد. آنقدر خسته که حتی دیگر نای حرف زدن رو هم ندارم، شبیه پیرمرد‌ها غر میزنم و موسیقی کلاسیک گوش می‌دهم. زمانی برای‌م روزها، ماه‌ها و فصل‌ها اهمیت داشتند، به اواخر پاییز علاقه زیادی داشتم، اما حال نه پاییز را درک می‌کنم و نه باد را! چرایی و چگونگی این اتفاقات ممکن است به بسیاری چیزها برگردد. یکی‌شان آن است که من برای چنین روزهایی تعلیم داده نشده‌ام. تجربه‌ای نگرفته‌ام و چیزهای بسیار دیگری که مخاطب می‌تواند بیاندیشد.
از اینکه سال‌ها با همسن‌های‌م تفاوت دارم متنفرم. نمی‌توانم آن‌ها را درک کنم. شلوار پاره پوشیدن، موسیقی پاپ و رپ گوش دادن، فکر کردن به فلان کفش اسپورت و فلان مدل خوب موبایل و… نمی‌توانند دغدغه‌های من باشند و این مرا غریب ساخته، نه در اطراف‌م بلکه در هستی! از بس همدمی ندارم پرخاشگر شده‌ام و هربار مانند بمبی هستم که به هر طریقی تنها با یک جرقه کوچک منفجر می‌شوم و در نهایت شب پشیمان از این ماجرا! ای‌ کاش می‌شد که مانند قاصدک بود، هرخانه‌ای رو گشت و در نهایت به آنجایی که تعلق دارم، می‌رسیدم. به جایی که قاصدک را نمی‌سوزانند و آن را دوست دارند، با آن همصحبت می‌شوند و از هرچیزی که دارند می‌گویند.
‘آری … آری … زندگی زیبا’ بود اما ‘من اینجا بس دلم تنگ است!’ و آسمان را پیاپی همواره یک شکل می‌بینم. ساده‌لوحانه‌ست! ‘سقف خیالی جلوی بارون رو نمی‌گیره’، نمی‌شود یکجا ماند و بی اثر از بودن‌ت شادمانی کنی. آخر چه می‌شود که من هم بتوانم بی هیچ اندیشه‌ای و فارغ از هر زمزمه‌ای یک شب در آسایش بخوابم؟ یک صبح با خوشحالی بیدارم شوم؟ صبحانه بخورم! به آفتاب نگاهی بکنم و سلامی دهم. پرده‌های خانه را کنار بزنم و نور خورشید را در خانه ببینم؟ مرا چه می‌شود آخر؟!
‘بس‌م از هوا گرفتند که پری نماند و بالی’ … مرا چه می‌شود آخر؟!

نرمالیسم – مرگی برای بُزدِل‌ها

نرمالیسم اون نقطه‌ایه که ما خودمون رو با تعریفی اشتباه از آرامش فریب می‌دیم.
نرمالیسم اون نقطه‌ایه که ما خودمون رو با تعریفی اشتباه از آرامش فریب می‌دیم.

نمی‌دونم ولی فک کنم نرمالیسم رو خودم ساخته باشم … البته اضافه کردن یه ایسم به اول یه کلمه‌ای و نسبت دادن‌ش به یه سری آدم نمی‌دونم خیلی به نظر کار خلاقانه‌ای نمیاد ولی خب بگذریم از اینا و بریم سراغ اصل ماجرا….!
ماجرا از کجا شروع میشه؟ ماجرا از اونجاییه که انسان توی برهه‌هایی از زندگی دنبال زمانی می‌گرده که فقط بخوره و بخوابه! یعنی ذهن‌ش درگیر چیزی نباشه و زندگی رو بگذرونه … اینا آدم‌های نرمالی نیستند. از طرفی دیگه آدم‌هایی هستند که همیشه در حال زندگی کردن به حالتی پر از تکاپو و تلاش و چالش و برو بالا و بیا پایین هستند، اینا هم آدم‌های نرمالی نیستند. چه آدم‌هایی نرمال‌ند. واقعیت‌ش رو بگم هر کسی که از انجام کاری که دوست داره و ازش می‌ترسه و در نهایت انجام نمی‌ده می‌گم نرمال اما در کنار این یه سری آدم‌های دیگه‌ هم هستند که شرایط بیسیک زندگی‌شون و فراهم کردن و باهاش کنار اومدن و زندگی روتینی دارند. مثل اکثر کارمند‌ها، معلم‌ها و… اینا آدمایی هستند که وقتی از دور زندگی‌شون رو می‌بینی میگی خب همینه دیگه زندگی یه ماشین و یه خونه و یه زنی و بچه‌ای و یا یه مرد و بچه‌ای و… . چیزهایی که همه از زندگی انتظار‌ش رو دارن ولی وقتی واقعا وارد ماجرا میشی می‌بینی نه بابا این کجاش زندگیِ! چندش آوره … فقط چیزیه که ترسو‌ها دنبال‌شند … یه حقوق ثابت یه خونه نقلی یه ماشین و همین! چیزی که اونا اسمش‌ رو می‌برند نقطه‌ی آرامش ولی من اسمش رو میزارم نقطه شروع دست و پا زدن برای مردن که معمولا از اوایل چنین زندگی شروع میشه و برای تعداد کمی از حالت‌ها تا اوایل بازنشستگی ادامه داره!
شخص نرمالیست یعنی اون کسی که از هرچیزی که جدید باشه و قبلا کسی امتحان‌ش نکرده باشه می‌ترسه… . مثلا از این میترسه که یه استارتاپ راه بندازه از این می‌ترسه که کارهای عجیب انجام بده! ما انسان‌ها نیومدیم اینجا که مثل گاو سرمون رو بندازیم پایین و هر جایی که بقیه رفتن ما هم بریم … ما چیزی داریم به اسم خلاقیت! آره خوب اومدم این رو خلاقیت! یعنی اینکه شما بتونید جدید باشید کارهایی رو انجام بدید که معمولا مرسوم نیستند یا اینکه وجود ندارند و شما اون‌ها رو می‌سازید. یکی دیگه از ویژگی‌های نرمالیست‌ها اینه که خیلی دوست ندارند از اون منطقه مرگ‌شون دور بشند انگار خیلی بهش علاقه دارند. مثلا به طرف می‌گی آقا بیا یه کوله‌پشتی پر از لباس و وسایل برداریم و بزنیم به جاده … بریم شمال بریم روستاهای بیرجند رو بگردیم … بریم اورامان ببینیم چطوریه! ولمون کن بابا حوصله داری‌ها امشب سریال فلان رو میده می‌شینیم با دو کیلو تخمه نگاه می‌کنیم. بریم اورامان دیوونه شده!!
می‌بینید این قضیه نرمالیست‌هاست. اصلا دوست ندارن به چالش کشیده بشن. دوست ندارن توی یه جمع حرف بزنن، همیشه از این می‌ترسند که گاف بدن چه می‌دونم سوتی بدن … همه چیز رو انقدر سخت و پیچیده کردن برا خودشون که اصلا نمی‌تونن حتی راجع بهش فکر کنند. این جاست که مرگ نزدیک میشه! ما انسان‌ها فقط یه بار نمی‌میریم خیلی وقت‌ها قلب‌مون تاپ تاپ می‌کنه … خون میاد و میره ولی در حقیقت مُردیم … چنان مردیم که حتی فکر‌ش رو هم نمی‌کنیم.
نرمالیسم اون نقطه‌ایه که ما خودمون رو با تعریفی اشتباه از آرامش فریب می‌دیم. لم دادن روی کاناپه و شب تا صبح توی تلگرام گشتن و جدول حل کردن و سر کار ورق بازی و امضا و… اینا میشه همه زندگی یه آدم نرمال! یا بهتر بگم یه آدمی که مرده!

هیچوقت نرمال نباشید!

هرکاری می‌خوای بکنی، بکن! به کسی هم نگو!

شاید از روی عنوان مطلب یه ذره غلط انداز باشه اما موضوع اصلی رو بزارید بشکافم … خب شکافتم. اولا که بگم شاید این مطلب خیلی سطحی باشه و اون چیزی نباشه که خیلی وارد جزئیات فلسفی و اخلاقی ماجرا میشه اما یه تجربه‌ای هستش از چیزی که خودم بدست آوردم و دوست داشتم به عنوان یه وبلاگنویس اون رو با شما به اشتراک بگذارم.

هواپیما در حال بلندشدن

موضوع از امیال و آرزوها و… شروع میشه، مثلا من خیلی دوست دارم با هواپیما سفر کنم. خب! تا حالا پیش نیومده، میام این رو با بقیه در میون میزارم، میگم آقا من فردا می خوام با هواپیما برم تهران مثلا. یکی داد میزنه نههههه نرو، هواپیما امنیت‌ش خیلی کمه و هزار تا داستان میبافه که فلان خاله من رفت و برنگشت و یهو یکی دیگه داد میزنه، هِ این رو باش، بجای اینکارا پاشو برو دو قرون پول دربیار بخوری یه ذره چاق بشی بدبخت و… . باور کنید اینا واقعیته، هست. البته من بگم ها ما پیشنهاد داریم و اینجور طرز برخورد رو هم داریم. ولی در کل من باور دارم که این خودمونیم که میزاریم افراد اینطوری پاشون رو بزارن توی حریم خصوصی ما و اینجوری با ما رفتار بکنند که ما کلا از همه چیز پشیمون بشیم و بگیم، آره راستش رو می‌گن بیخیال! اینجاست نقطه شکست!!! هیچوقت این رو نگو! نزار به آرزوهات رخنه کنند.در واقع بهتر اینه که هیچ وقت آرزوهاتون رو به افرادی که بی آرزو هستند نگید، یکی از دوستانم همیشه میگه «خب که چی» از شنیدن این حرف متنفرم.آقا بریم شمال؟
  • خب که چی؟

آقا بریم پروژه بزنیم باحال و فان؟

  • خب که چی؟
خب، خب که چی و مرض دوست داری منم نزارم غذا بخوری بگم خب که چی؟! فکر می‌کنید زندگی کردن همینه که بخورید و بخوابید و تحرک داشته باشید؟؟؟ اگه فقط ایناست بدون که خیلی وقته مردی! خیلی وقته! مردن از لحظه‌ای شروع میشه که تو برات مهم نباشه کی بیدار میشی، مردن از وقتی شروع میشه که تو دیگه قید کتاب خوندن و ماجراجویی و کنجکاوی رو زده باشی، مردن یعنی وقتی که همیشه اوقاتت تلخ باشه و زیبایی های زندگی رو نبینی -می دونم که دارم از موضوع اصلی پرت میشم- ولی مردن یعنی وقتی که خندیدن بچه ها دیگه برات مهم نباشه، وقتی صدای یه جویبار دیگه برات مهم نباشه وقتی که دیگه تیشرت های رنگی رنگی نپوشی و حرف های عجق وجق نزنی، مردن یعنی اینکه یه دهه است تو داری یه جور موسیقی گوش میدی مردن ایناست باور کن!

خنده یه کودک از تبت

آره دیگه خلاصه گفتم که بهتره چیزی رو به کسی نگی چون جوری که شما اون چیزه رو می‌بینید با اون چیزی که اونا می بینند متفاوته … مثلا شاید من یکی از کنکجاوی‌هام لحظه بلند شدن پرواز هواپیما باشه ولی وقتی این رو برای خیلی ها بگم یا تجربه‌ش کردن، یا اصلا براشون مهم نیست یا اینکه اصلا تا حالا بهش فکر نکردن که ببینند جالب هست یا نه؟!

پس:

Keep Secret! and be Awesome

برای همیشه دو حالت وجود خواهد داشت و غیر از آن راه چاره‌ای نیست!

می‌ری یا نمی‌ری! می‌گی یا نمی‌گی! می‌میری یا نمی‌میری! می‌خوری یا نمی‌خوری! گریه می‌کنی یا گریه نمی‌کنی! مسخره‌ است نه؟! خیلی وقت‌ها تنها انتخاب بین یک فعل مثبت یا منفی‌ست که آینده خوبی را برای ما مهیا می‌سازد. خیلی وقت‌ها نمی‌شود درست و منطقی تصمیم گیری کرد، خیلی وقت‌ها احساسات به شما اجازه نمی‌دهد که تصمیم درست را بگیرید! این چیزی‌ست که ما را از ربات‌ها جدا می‌سازد. موقعیت‌های بسیار خوبی در زندگی‌ام بوجود آمده که تنها نیاز به آن داشت برای انتخاب درست کمی بهتر فکر کنم، اما خیلی وقت‌ها احساساتی فکر کردم و نتوانستم به نتیجه مثبت برسم. این احساسات می‌تواند ترس، هیجان، دلتنگی و یا هر چیز دیگری باشد. خیلی اوقات می‌گویند حال که دیگر گذشت به آن فکر نکن، اما واقعا چنین حالتی هم امکان پذیر نیست. آدم بعد از یک تصمیم اشتباه تا مدت‌ها مانند خوره به جان خودش می‌افتد، خودش را سرزنش می‌کند، خودش را از همه‌کس گناه‌کارتر می‌داند و خودش را دادگاهی می‌کند. خیلی وقت‌ها باید فرار می‌کردیم، اما کفش از پای‌مان در می‌‌آمد، یا که می‌افتادیم و نای رفتن را نداشتیم، همیشه مقصر ما نیستیم، ما تلاش‌مان را کرده‌ایم، اما به آرزوها نرسیده‌ایم، با این وجود باز هم ما کسانی هستیم که خودمان را سرزنش می‌کنیم. واقعیت نیز آن است که همیشه تلاش چاره کار نیست، تصمیم درست و منطقی راه را می‌سازد! پس از تصمیم‌های اشتباهی که در زندگی گرفته‌ام حال مطمئنم که خیلی از اهداف و آرزوهای‌م دور شده‌ام، از این پس باید با تصمیم‌ها منطقی‌تر رفتار کنم. از این پس باید به عاقبت بیاندیشم و بجز روزهای خوشی و شادی، منتظر روزهای سرد و سخت زندگی هم باشم. تصمیم به تنهایی و دور شدن از هر آدمی که می‌شناختم، در ابتدا آنقدر برای‌م جذاب بود که بدون هیچ فکری آن را پذیرفتم، اما حال که می‌اندیشم، فکر می‌کنم که نه، آنقدر‌ها هم جذابیت نداشته است.
تصمیمات اشتباه همیشه با آدم‌ها همراه بوده‌اند، همیشه هم خواهند بود، ما انسان هستیم و ذات یک موجود طبیعی درست همین است.

درباره کوهنوردی

از وقتی وارد شهر جدیدی برای زندگی شدم متوجه شدم که تنهایی می‌تونه تاثیر خیلی بدی روم بزاره، از طرف دیگه‌ای من آدمی نیستم که خیلی با مردم سازگار باشم در حقیقت بیشتر از یک نفر رو نمی‌تونم تو زندگی کنترل بکنم. به هر جهت، یه بار یکی از دوستان پیشنهاد کرد که صبح جمعه بریم کوهنوردی، راستش رو بگم تا حالا کوهنوردی به اون صورت نرفته بودم. صبح که رفتیم یک نفس 2550 متر رو رفتیم بالا. واقعا حس خوبی داشت. وقتی رسیدیم بالا خورشید تازه طلوع کرده بود و خیلی خوشگل بود. خیلی! در حقیقت می‌تونم بگم یکی از خوشگل‌ترین چیزهایی بود که تو عمرم دیده بودم.

بعد از اون من به شدت به کوهنوردی علاقه پیدا کردم. بعد چند ماه، دیگه خودم به تنهایی می‌اومدم. مسافت خیلی طولانی بود. به هر حال مهم اینا نیست. مهم زمانیه که داری از کوه برمی‌گردی. پوچی و مسخره بودن این همه تلاش دقیقا اون وقت برات ظاهر میشه. البته نه اینکه بگم پشیمونی نه! اتفاقا چیزهایی که اون بالا می‌بینی و لمس می‌کنی فوق العاده است. مخصوصا هوای تازه و چیزهای دیگه. اصلا یه چیزی بگم وقتی یه موسیقی رو اون بالا گوش میدی انگار صداش عوض میشه، در حقیقت انگار داری به یه موسیقی کاملا متفاوت گوش میدی.

مشکل من دقیقا از زمانیه که از کوه پایین میام و مردم و شهر رو دوباره میبینم. ازشون بیزارم. از مردم از ساختمون ها. وقتی کوه رو ترک میکنی، خستگی وارد بدنت میشه، بی‌حالی و… . فقط دوست داری یه جایی پیدا کنی خود رو روش پهن کنی و بخوابی. مسخره است واقعا. من همیشه تمام سعی‌ام رو می‌کنم تا از مردم دور بمونم و کمتر باهاشون حرف بزنم. این حالت رو فقط توی کوه پیدا می‌کنم. حتی آدم‌هایی که از کنارم رد میشن و -معمولش اینه بگی خسته نباشید- این رو هم نمی‌گم. من اومدم ازتون دور باشم ولی بعضی وقت ها به این هدفم نمیرسم.

همین رو خواستم بگم که خیلی وقت‌ها در پس موفقیت‌ها باز هم آدم به یه بن بستی می‌خوره. حالا نمی‌دونم دقیقا ما سبب اون بن بستیم یا نه اینکه خودش واقعا وجود داره. ولی یکبار دیگر به کوه برخواهم گشت.

 

نقش سیگار در «تفکر»

سیگار، این موجود مضحک و دوست داشتنی! وای وای، عجب پدری از مردم درآورده. البته ناگفته نمونه که سیگار بد نیست، خیلی‌ها تنها‌ند، دوستشون فراموششون کرده، ولشون کردن، کنج عزلت جاشونه، موسیقی کار می‌کنن، می‌نویسن، می‌خونن و یا اینکه روشن‌فکرند. همونطور که می‌دونید روشنفکرها به کسایی می‌گن که صبحونه رو با سیگار و چایی شروع می‌کنن، بعدش‌ هم موسیقی پاپ گوش نمی‌دن، می‌گن سطحش پایینه و از این جور رفتارها! ولی خب نمی‌خوام گیر بدم به کسی، چون خودم هم یه مدت اینطوری بودم. به هر حال. قضیه از این جا شروع می شه که سیگار عجب نقش جالبی در تفکر داره. یعنی مثلا ما دو تا انجمن شعر داشتیم تو شهرمون، تویه یکیشون اجازه سیگار کشیدن نداشتن دوستان و توی یکی از اونا هم که آزاد بود. بعد وقتی می‌اومدی تفاوت رو بررسی می‌کردی، می‌دیدی که عموما شعرهایی که توی انجمن «من اسمش رو گذاشته بودم سیگار آزاد» به وضوح بهتر از شعرهای انجمن «من اسمش رو گذاشته بودم سیگار جیزه» هستش. پس فکر کردم که واقعا عجب رابطه‌ای هست بین این نیکوتین و شاید هم کارتون با چیزی که به ذهن می آد و نوشته میشه یا خونده! در هر صورت فک کردم که بیایم از این به بعد اول یه نخ سیگار روشن کنیم، بعد بشینیم حرف بزنیم. نمی‌دونم چرا ولی خب تاثیر داره … عجب چیزی! تاثیر! از چی! از سیگار از دود از یه افیون حالا با دوز پایین! چه اشکالی داره. لابد ذهنت بهتر کار میکنه دیگه،‌ پس قربون دستت یه نخ بکش! آخیییی. عجب چیزی شد. خب واقعیت رو باز میگم نمی‌دونم و چرا اینطوریه، ولی خب خیلی ها میگن که این صرفا یه تلقین کردنه به خودت. مثلا میگی اگه سیگار بکشم می تونم بهتر جامعه رو نقد کنم، وقتی این قید رو برای خودت بکار می‌بری پس وقتی میخوای جامعه رو نقد کنی ملزم میشی که یه سیگار بکشی. البته این موضوع بازم صد در صد نیست. خیلی ها اعصابشون خورد میشه سیگار می کشن خوب میشن، خب نمی دونم تلقین باشه، همین رو می‌دونم که وقتی از اون گرون ها بخری و بکشی، خوابت میاد! آره گیج میشی، حوصله دیگه حرف زدن رو نداری و خود به خود به یه تسکین کننده درد مبتلا میشه. راستش رو بگم خیلی ها اینطوری‌اند. خیلی‌ها! مطمئنا توی کوچه و خیابون ها زیادن توی خونه ها زیادن … همه جا هستند. ولی خب بزارید برگردیم به نقش تعقل و تاثیر سیگار بر تفکر! -بازی با کلمات- تعقل و تفکر معمولا از دو جا نشئت میگیره یا مطالعه‌ است یا تجربه … حالا این ها راه هاییه که من می شناسم و می تونم درکشون کنم … سیگار این وسط نقش ایجاد کننده نداره بلکه نقش Boost کردن یا چی می‌گن -تقویت، تسریع و…- داره … نه به این حالت که اگه سیگار بکشی مثلا بهتر «خوبی» رو تجربه می‌کنی نه، بیشتر باعث میشه تمرکزت بالا بره … دیدی بعضی ها درس که می خونن راه میرن؟! مطمئنا دیدید -دی دی دی- اینا مغزشون خیلی آشفته است و نیاز دارن برای رسیدن به تمرکز روی یک موضوع با ریتم یا تداوم یه کار دیگه که نیاز به تعقل نداره رو انجام بدن، مثلا پیاده روی، مثلا موسیقی ملایم گوش دادن، مثلا سیگار کشیدن! وقتهایی که شعر می خونیم و سیگار می کشیم ناخودآگاه تمرکزمون روی شعر و معنی کلمات و مفهوم پشت پرده بیشتر و بیشتر میشه … پس سیگار به تسریع فرایند تعقل کمک زیادی میکنه! عجب جمله‌ای! حالا خیلی ها هم هستن که سیگار رو واسه اینکه نشون بدن بدبخت‌ن و دوستِ -دختر- یا -پسر-شون رو از دست دادن می‌کشن! یه داریوش میزارن کنارش که بهتر بچسبه. من اینا رو هم دوست دارم، عزیزای دلم هستن! لامصب ها انقدر با احساس پک میزنن که انگار دارن با یارشون لب می‌گیرن! بعد که یه ذره تلخی اون اوایل تو دهنشون درست میشه، گیر می‌خورن و نمی دونن چیکار کنن! برم آدامس بخورم کسی نفهمه! نه موضوع این نیست، موضوع اون تلخیه! موضوع اینکه نمیشه تلخی یک رابطه رو با تلخی خیال واهی از یه بوسه با سیگاری -لعنتی- و -دوست داشتنی- از بین برد. و حال سیگار دوم را بیرون آورده و به جلو خیره می‌شود! بزن بره اِبی.تصویر مطلب از «باب دیلن» «خواننده مورد علاقه!» -آهنگ Blowing In The Wind در انتهای همین نوشته-

ارسطو …