ماجرای زندگی جدید … ۲

خب تا اونجا رفتیم جلو که منتظر موندم که دانشگاه باز بشه و من برم که زندگی دانشجویی ام رو شروع کنم. دانشگاه شروع شد و ما رفتیم خوابگاه … همون روز اول که رفتیم انقدر باحال بود یکی از مسئول ها گفت «این خل و چل ها رو نگاه کن … بابا پاشید برید خونه دانشگاه هفته ی دیگه هم استادا نمی آن» … الحق هم که راست گفت. یه هفته تمام نه کلاس بود نه سلف سرویس و نه هیچ جای دیگه نه بلد بودیم غذا درست کنیم و نه هیچی خلاصه اون هفته به چه بدبختی گذشت … همون روزهای اول دانشگاه کلا یه جوری احساس احمقی بهم دست داد. به خودم هی می گفتم آخه تو کجا و اینجا کجا و از این حرفا … از خدام بود که اصلا نمی‌اومدم … هیچ جذابیتی برام نداشت.😶 ادامه خواندن ماجرای زندگی جدید … ۲

ماجرای زندگی جدید … ۱

امتحانات سال آخر دبیرستان رو قبول شدم و با انگیزه عجیبی شروع به خوندن کنکور کردم، مشکلی سر راهم سبز شد، مسئله خونه! هیچ جایی نبود که توش زندگی کنم. پدر و مادر که تو روستا بودن و من هم دوره کارآموزی رو باید طی می کردم پس نمی تونستم از شهر خارج بشم! از طرفی نمی خواستم هم خارج بشم چون می دونستم که توی روستا نمی تونم درس رو بخونم، فضای درس نداشت، اینترنت نبود و هزار تا بهانه دیگه. به هر حال خونه‌‌ی دایی ام موندم و قرار شد که من صبح زود از خونه خارج بشم و تا غروب برنگردم! می رفتم کتابخونه و روزی دو تا ساقه طلایی و سه تا آب معدنی! کار هر روزم شده بود… یبوست گرفته بودم. درس خوندن خوب بود … به بهانه اینکه برنگردم روستا گفتم باید دو ماه کارآموزی کنم. هر بار که جویا می شدن می گفتن چرا برنمی گردی می گفتم خب باید برم سر کار و … . توی شرایط کنکور بودم و هی به این دروغ بگو، به اون دروغ بگو … راستش رو بخواید خسته شده بودم! از ساقه طلایی از شرمی که خونه دایی‌ام داشتم، از نمی دونم یه سری چیزهای دیگه! تصمیم گرفتم برگردم روستا! اون یه ماه آخر مونده به کنکور رو برگشتم روستا و درس می خوندم و زندگی عذاب آور اونجا رو تحمل می کردم! ادامه خواندن ماجرای زندگی جدید … ۱