سه نفر که به من کمک کردند

همیشه افراد موفق می تونند که تاثیر مثبتی روی زندگی ت داشته باشند، حال که اگه شانس بیاری این آدم ها رو گیر بیاری و باهاشون دوست بشی. بحث یک معامله نیست، قاطی نکنید. به شخصه با آدم های زیادی سر و کار داشتم، از علاف های سر کوچه بگیر تا پروفسور فلان دانشگاه! همه انسان ها بینش خودشون رو نسبت به زندگی دارند، بعضی ها خیلی مثبت فکر می کنند، بعضی ها منفی، بعضی ها اصلا براشون مهم نیست که زندگی چطور می گذره و … . می خوای جزو کدومشون باشی؟! می خوای جزو اونایی باشی که صبح از خواب بیدار می شن و تا شب هی این و اون رو به نقد می گیرن و از فلان نفر شکایت می کنند و تیکه کلامشون «درست نمیشه بیخیال شو» و از این جور حرفاست، یا مثلا می خوای مثل اونایی باشی که بازم صبح از خواب بیدار می شن، میرن بیرون، دانشگاه می رن و به بقیه زندگیشون می رسند بدون اینکه از انجام هیچکدوم اینا هدفی داشته باشن.

یه وضعیت دیگه وجود داره که تو بینشت متفاوته، کسی هستی که دنیا رو بزرگتر از اون چی که هست می بینه، زندگی ش رنگی رنگی ه، خستگی براش مفهمومی نداره، هر روزش رو با عشق سر می کنه و از انجام کارهاش لذت می بره! این جور آدم ها می تونن تغییر ایجاد کنند چون اونا وهله اول رو گذروندند:

تغییر در خود

حالا نمی خواهم بیشتر راجب به این قضیه صحبت کنم! من هیچوقت نتونستم خودم رو متعلق به یکی از دسته ها بدونم، اساسا آدمی بودم که هر هفته تغییر می کنه و هیچوقت نتونستم ثابت باشم یا ثابت رفتار کنم، یه روز بیدار میشم میبینم خورشید داره طلوع می کنه انرژی توی وجودم هست، انگیزه دارم برای بیدار شدن، هدف دارم و… اما تف توی روزهایی که بیدار می شم و می بینم بخوابم بهتره! وایی چه روزهای مزخرف و کسل کننده ای هستند. از صبحش تا شب با آهنگ های غمگین و بدبختی میری جلو، اصلا برات مهم نیست چی می پوشی، چی می کنی و… توی شبکه های اجتماعی تا می تونی از سیاهی همه چیز حرف می زنی. لعنت بر اون روزها.

آدم ها توی زندگی شون باید راهنمایی داشته باشند‌

توی چنین وضعیتی نمی تونستم به مشاوره و … مراجعه نکنم، روانپزشک که دارو می نویسید و از این حرفا که چیزی نبود که روم خیلی تاثیر بذاره، فقط این دفعه می تونستم شب ها بهتر بخوابم و صبح ها سحرخیز تر باشم. ولی خب بایستی دارو ها رو کنار می ذاشتم چون نباید همه چیزها رو اونا کنترل می کردند به همین خاطر اون روش رو ترک کردم و دوباره برگشتم به همون حالت اولیه. صبح ها و شب ها گذشت یکهو شدیم هیفدههیجده (۷۸ ایم هان) سال و آتال و پاتال بی هیچ تخصصی!

دنبال کار می گشتم هیچی نتونستم پیدا کنم، فقط وقتم رو صرف می کردم، آخه آدم چیزی بلد نباشه بهش کار می دن؟! زبان رو خوب یاد گرفتم و شروع به ترجمه کردم اما باز هم برام افاقه نکرد اون روزهای لعنتی دوباره سراغم اومدند. باید دنبال یک راه همیشگی بودم برای اینکه می تونستم یک بار برای همیشه شرشون رو می کندم. شرشون کنده نشد تا اینکه با سه تا از عزیزان «واقعا عزیزترین افراد دور و برم هستند» حرف زدم. یکیشون استاد دانشگاه بود و یکی مدیر استارتاپ و دیگری هم بنیان گذار انجمن تخصصی فناوری اطلاعات ایران.

در مورد هر سه شون می خوام توی این موضوع حرف بزنم:

  • استاد دانشگاه: استاد دانشگاه آقای خوش روی باحالی بود «یه ذره هم تپل» ! آدم نسبتا شادی بود و آدم وقتی می رفت پیشش خسته نمی شد. چیز بارش بود هان! فکر می کنی از این استاد های الانی بود؟! طرف اشتوتگارت آلمان قبول شده بود! با این استاد دانشگاه گرم گرفتم، فکر کنم اولین کنفرانسی که سر کلاسش دادم من رو به خودش جلب کرد. به هر حال گذشت و گذشت تا اینکه چند هفته پیش استاد برام یک پروژه گرفت. «مشکل مالی داشتم و او هم اطلاع داشت»! برای نوشتن پروژه از وردپرس استفاده کردم، زیر و بم کار وردپرس رو گشتم به خوبی نتونستم چیزی که او انتظار داشت رو بسازم «ضعف من بود هیچ ربطی به وردپرس نداره». چیزی که خیلی توجه من رو به خودش جلب کرد حمایت این استاد حتی بعد از اینکه این ضعف رو دید بود! یعنی استاد به اون عظمتی با اون سطح سوادش بیاد با من دوست بشه و بریم بیرون و شیرکاکائو بخوریم و راجب به پروژه حرف بزنیم، مگه میشه مگه داریم؟ بله البته که شد و اتفاق هم افتاد به هر حال می خوام برگردم روی اون وضعیت پشتیبانی از من! این استاد یک وقت هم نیومد به چشم تحقیر به من نگاه کنه! برام ارزش قائل بود چیزی که خودم برای خودم قائل نبودم. پس واقعا فهمیدم که ارزش دارم وگرنه آقایی با این کمالات هیچوقت نمیاد برای من وقت بزاره و اعصاب خودش رو خورد کنه. از اینجا بود که فهمیدم واقعا توانایی کار کردن رو دارم و می تونم موفق بشم. همیشه از اون استاد عزیز ممنونم. «برای استاد مرادی»

  • مدیر استارتاپ: خانم نازنینی است و خوش برخورد. از این آدم ها که روی پای خودشون وایستاند و با تمام مشکلاتی که داشتند همیشه راه حلی داشتند برای خودشون «چیزی که من نداشتم». متاسفانه خیلی اون رو نمی شناسم و البته لزومی هم نداره چون رابطه ما صرفا به عنوان مدیر و نویسنده بوده. چیزی که توی این آدم برای من خیلی عجیب بود، تاب تحمل بود. می تونست تحمل بکنه روی مسائل و مشکلاتی که پیش میومد در زمینه کاری. یادمه وقتی وارد تیم شدم وقتی یک مقاله رو می نوشتم بجای اینکه بیاد صرفا بکوبه مقاله رو تشویقم می کرد می گفت برو جلو برو جلو و بهترش کن. «البته من تحمل نکردم و از تیم اومدم بیرون». با وجود آنکه من از تیم بیرون آمدم ولی روابطم رو با مدیر و یکی از نویسنده های دیگر استارتاپ قطع نکردم و الان هم با اونا حرف می زنم. چیزی که چندین بار راجب به آن حرف زدیم همین مسئله نامیدی و ناتوانی در فکر کردن و هدف گذاری بوده. چیزی که خیلی اون تونست کمک بکنه و من رو متقاعد کنه که دارم اشتباهی مسیر رو می رم. همیشه از این عزیز ممنونم. «برای خانم یزدان بخش»

  • بنیان گذار ITPRO: آقایی نازنین و شاد و پر انرژی. از اون آدمهایی که ورزشکارند و به سبک زندگی اهمیت خاصی می دند. اولین ارتباطم با این آقا سال ۹۵ بود زمانی که می خواستم مطالب تخصصی رو بنویسم «که ننوشتم و آخر سر قولم نموندم». بعد از اون ماجرا چند ماه بعدش هیچ کاری نکردم ولی توی یک برهه جالبی شروع به ساختن فیلم های آموزشی کردم و تا حدی موفق شدم. این آقا آدمی بود معروف، مخصوصا توی آموزشگاه ها و دانشگاه های ایران. لینوکس و شبکه و امنیت خوراکش بود. ولی خب با وجود این تخصص ها و سوالاتی که من داشتم توی حوضه آی تی همیشه دوست عزیزی بود برای کمک کردن در حل مشکلات شخصی ام و روش فکر کردنم. اون گفت که باید پیشرفت کنی و بهم گفت که داری پیشرفت می کنی ادامه بده. همیشه از این عزیز ممنونم. «برای آقای نصیری»

آدمهایی خوب همیشه تاثیر مثبت روی افراد می گذارند، سعی کنید افراد مثبت بیشتری را در اطراف خود جمع کنید، با اونها هم کلام بشید، اونها می تونند بهترین راهنما براتون باشند.