نازنین

پارک آرام بود و جز وز وز گفتگوهای دو نفره چیزی به گوش نمی‌رسید. به نظر می‌آید که جز انسان هیچ موجود دیگری در پارک نیست.

***

نازنین به بالکن آپارتمان آمده و بیرون را می نگریست، دید کاملی به پارک داشت. به شدت ناراحت به نظر می‌رسید و کمی هم مضطرب بود. پایش می لرزید و نگاهش به روبرو خشک شده بود. لباس چندانی بر نکرده و تقریبا آماده بود. خیلی وقت بود که تصمیمش را گرفته بود اما الان فقط به یک انگیزه یا اجبار احتیاج داشت. مگر تصمیم برایش کافی نبود؟ شاید تصمیمش نمی توانست بر ترسش غلبه کند به همین خاطر حتما باید عامل مهمتری را پیدا کند.

بیشتر مردمی که نشسته بودند به خوبی می توانستند نازنین را ببینند، متعجب شده بودند، تا به حال همچنین قیافه ای را ندیده بودند. نگاه این افراد یا به تف و لعنت کردن خاتمه پیدا می کرد یا به حس جنسی و بلند شدن آلت کوتاه شان. نازنین تقریبا آماده بود.

زنان داخل پارک هم برای آنکه بیشتر بتوانند از هوای پارک لذت ببرند دهان شان را تا بنا گوش باز کردند و هرچه که فکر می‌کردند راجب به این صحنه، به همدیگر گفتند.

دختر بی حیا خجالت نمی کشه، تازه اومده اینجا فک می کنه هر غلطی که دوست داره می‌تونه بکنه.

نازنین تقریبا آماده بود.

***

آن چند تکه لباسی را هم که تن داشت، کند و به نرده های بالکن خود را چسباند، حال مردم تمام جسم لختش را می توانستند ببینند. بزارید راستش را بگویم، همه به وجد آمده بودند. موهای بوری که به سینه‌اش ختم می‌شد تقریبا دل همه را برده بود.

حال دیگر اجبار برای اجرای تصمیمش، بر ترسش غلبه کرده بود. نمی‌توانست برگردد، چون اگر برمی‌گشت باید یک عمر فقط حرف مردم و کسانی که در آپارتمان زندگی می کردند را تحمل می‌کرد. به پایین نگاهی انداخت و تفی رو به زمین کرد. نازنین تقریبا آماده بود.

پاهایش بیشتر از پیش می لرزیدند، نازنین فقط دنبال آن اجبار یا بهتر بگوییم بهانه می‌گشت حال آن را در اختیار داشت. نازنین آماده بود. چشمانش را بست. ۱۲۳ تمام!

پارک آرام بود و چیزی به گوش نمی‌رسید. این بار به نظر می‌آمد که هیچکس در پارک نیست.

برای دختران شهرم!

نویسنده: ارسطو عباسی

قلقلک

قلقلک، اما نه یه قلقلک ساده که باعث بشه بخندی، بیشتر باعث شرم و بعضی وقت ها باعث لذت می شد، قلقلکی که بعد از اون سر میشی و دم و باز دم می کنی و در نهایت کشاله ران و باسنت منقبض می شن و تمام!
هر دو به سقف خیره شدیم.
نویسنده: ارسطو عباسی

رنج – فریدون مشیری

من نمیدانم
و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان، این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش:
چیزی از معجزه آن سو تر
ره نبرده ست به اعجاز محبت،
چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی‌داند در یک لبخند،
چه شگفتی هایی پنهان است!
من برآنم که درین دنیا
خوب بودن به خدا سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان،
تا این حد،
با خوبی
بیگانه‌ست.
و همین درد مرا سخت می آزارد.