سقراط

http://www.metmuseum.org/art/collection/search/436105

سقراط کسی است که فلسفه را از بعد جهان‌شناسی به معرفت‌شناسی فرد وارد کرد، کسی بود که هیچگاه نظری در رابطه با عنصر اولیه دنیا «نظریه‌ای که در آن روزگار بسیار مناقشه برانگیز بود» ارائه نکرد و هر آنچه که بود در باب معرفت فردی و آگاهی فرد از بسیاری مسائل درونی بود، اخلاق چیست، عدالت کدام است، نیکویی به چه معناست و… . اما دونکته مهم در رابطه با سقراط وجود دارد که دوست دارم به آن دو اشاره کنم:۱- سنت فکری شفاهی وی است: سقراط هیچگاه چیزی ننوشت و همواره با ابراز عقیده به شیوه متنی مخالفت داشت چرا که می‌گفت متن نوشته شده عقیده آرایش شده فرد است، فرد برای نوشتن چنین متنی مجبور خواهد بود خود را سانسور کند، آرایش نماید، بازنویسی کند و… اما ما در سنت شفاهی می توانیم از طرز بیان کلمات و خود سخن، درون فرد مقابل را واکاوی کنیم، همچنین زمانی که مخاطب گفتاری داشته باشیم، خواهیم توانست که از درک وی اطمینان حاصل نماییم اما چنین چیزی به لحاظ متنی امکان پذیر نیست!۲- سقراط کسی نبود که در خانه بنشیند پ افکار فلسفی را روی کاغذ بگذارد و بعد بمیرد! سقراط کسی بود که دانشکده و آموزشگاه فلسفی‌اش خیابان‌ها و کوچه‌ها بود، دانشجویان ش مردمی عام و جوانانی خام! همین موضوع نیز البته باعث شد تا سقراط کشته شود اما میراثی که سقراط بعد از خود بجای می‌گذارد بسیار مهم است، افلاطون و دیگر شاگردانی که راهرو استاد هستند و اصل اندیشه فلسفی یونانی را شکل می‌دهند. این را باید یکی از گرامی‌ترین ارث‌های یک اندیشمند دانست!

زمینی کردن فلسفه

آنچه را که می‌شود از شروع فلسفه از آن صحبت کرد و بسیار حائز اهمیت است، زمینی کردن فهم و عقل است. اگر قبل از طالس «تا آنجا که از فرایند تاریخی فلسفه می‌دانیم» در مورد اندیشه‌هایی مانند زمین از کجا آمده‌ است، دنیا چگونه شکل گرفته، اشیاء چگونه پدید آمدند و… سخن به میان می‌آوردیم ناچارا باید به خدایان متوسل می‌شدیم؛ اما منظور از زمینی کردن تعقل دقیقا همینجاست که این اندیشه‌ها و بازخوردهای آسمانی در هم شکسته شدند و مفاهیم عقلی-طبیعی پیش رو آمدند، اگر طالس را بعنوان رهبر این جریان بدانیم اولین و اصلی‌ترین سوال وی در این انقلاب جدید آن بود که بداند سر منشأ عالم چیست و به اصطلاح ماده اصلیبوجود آورنده تمام اشیاء کدام است. این موضوع را عنصر اولیه یا مادة‌المواد می‌نامند. رسیدن به جواب این سوال مستلزم درک تغییراتی بود که در حیات اتفاق می‌افتاد، یعنی آنکه چرا چیزهای مختلف بهم دیگر تبدیل می‌شوند و این تبدیلات سرمنشاشان چیست؟ طالس اولین کسی بود که این سوال را مطرح کرد و براساس استنادهایی آب را این سرمنشأ می‌دانست. -می‌شود در جایی دیگر به‌تفصیل در ارتباط با این موضوع بیشتر صحبت کرد-
می‌شود فلاسفه اولیه یونانی را به گونه‌ای ماتریالیست دانست چرا که این افراد با وجود آنکه در پاسخ به چیستی مادة‌المواد بصورت یکسان اظهار نظر نمی‌کردند اما همگان در رابطه با آنکه این مورد یک سر منشأ مادی دارد تقریبا همسو بودند. البته همانگونه که کاپلستون اشاره دارد از آنجایی که این افراد درک صحیح و روشنی از جدایی روح و ماده نداشتند نمی‌توان آن‌ها را ماتریالیست‌های آگاه نامید! از طرفی دیگر آنان در فرایند پی بردن به مادة‌المواد بیشتر از آنکه به تحقیقات حسی بپردازند مشغول تعقل صرف در رابطه با آن بودند و در واقع امری ذهنی را بر آن غالب ساختند، به همین دلیل آنان را می‌شود حتی ماتریالیست‌های انتزاعی دانست چرا که در باب ماتریالیسم نیز آنان به نمودهای حسی و کلی از مادة‌المواد فکرمی‌کردند.