نوشته‌ای بعد از خاموشی!

از آخرین باری که چیزی نوشتم خیلی وقت می‌گذره. نوشتن رو خیلی دوست داشتم. من چند ساله تنها زندگی میکنم و هیچوقت کسی رو نداشتم که به حرف‌هایی که دارم گوش بده. به همین خاطر بیشتر به کاغذ و خودکار حرفام رو میزنم. اما خیلی وقته که از اونها هم دور شدم. خیلی وقت بود که اون ارسطو رو فراموش کرده بودم. تبدیل شده بودم به یه ربات که کار می‌کنه، اجاره خونه میده، خرج‌های زندگی‌ش رو پرداخت می‌کنه و شب هم می‌خوابه و صبح بیدار میشه که این روند رو دوباره تکرار کنه. خیلی وقت بود دلم برای اون ارسطو سابق تنگ شده بود. اون کسی که پرحرف بود، از زندگی لذت می‌برد، واقعیت‌ها رو می‌دید و از روال زندگی‌ش رو دوست داشت. اما حالا بیشتر از هرچیزی پشیمان‌م، از هر انتخابی که تا به حال گرفته‌ام. پشیمان‌م از اینکه دور شدم، از دوستان‌م، از آشناهای‌م و از خودم. خودی که قرار بود امسال نویسنده‌ای باشد، مترجمی و در نهایت شخصیتی موفق. کسی که یک نفر را در زندگی دوست دارد و با لبخندهای‌ش شوق ادامه دادن را پیدا می‌کند. کسی که خیال می‌کرد، در آرامش کتاب می‌خواند و قهوه می‌خورد و زندگی را آنطور که دوست دارد پیش می‌برد. اما حال که نگاه می‌کنم، خستگی و کوفتگی از سر و روی‌ام می‌بارد. آنقدر خسته که حتی دیگر نای حرف زدن رو هم ندارم، شبیه پیرمرد‌ها غر میزنم و موسیقی کلاسیک گوش می‌دهم. زمانی برای‌م روزها، ماه‌ها و فصل‌ها اهمیت داشتند، به اواخر پاییز علاقه زیادی داشتم، اما حال نه پاییز را درک می‌کنم و نه باد را! چرایی و چگونگی این اتفاقات ممکن است به بسیاری چیزها برگردد. یکی‌شان آن است که من برای چنین روزهایی تعلیم داده نشده‌ام. تجربه‌ای نگرفته‌ام و چیزهای بسیار دیگری که مخاطب می‌تواند بیاندیشد.
از اینکه سال‌ها با همسن‌های‌م تفاوت دارم متنفرم. نمی‌توانم آن‌ها را درک کنم. شلوار پاره پوشیدن، موسیقی پاپ و رپ گوش دادن، فکر کردن به فلان کفش اسپورت و فلان مدل خوب موبایل و… نمی‌توانند دغدغه‌های من باشند و این مرا غریب ساخته، نه در اطراف‌م بلکه در هستی! از بس همدمی ندارم پرخاشگر شده‌ام و هربار مانند بمبی هستم که به هر طریقی تنها با یک جرقه کوچک منفجر می‌شوم و در نهایت شب پشیمان از این ماجرا! ای‌ کاش می‌شد که مانند قاصدک بود، هرخانه‌ای رو گشت و در نهایت به آنجایی که تعلق دارم، می‌رسیدم. به جایی که قاصدک را نمی‌سوزانند و آن را دوست دارند، با آن همصحبت می‌شوند و از هرچیزی که دارند می‌گویند.
‘آری … آری … زندگی زیبا’ بود اما ‘من اینجا بس دلم تنگ است!’ و آسمان را پیاپی همواره یک شکل می‌بینم. ساده‌لوحانه‌ست! ‘سقف خیالی جلوی بارون رو نمی‌گیره’، نمی‌شود یکجا ماند و بی اثر از بودن‌ت شادمانی کنی. آخر چه می‌شود که من هم بتوانم بی هیچ اندیشه‌ای و فارغ از هر زمزمه‌ای یک شب در آسایش بخوابم؟ یک صبح با خوشحالی بیدارم شوم؟ صبحانه بخورم! به آفتاب نگاهی بکنم و سلامی دهم. پرده‌های خانه را کنار بزنم و نور خورشید را در خانه ببینم؟ مرا چه می‌شود آخر؟!
‘بس‌م از هوا گرفتند که پری نماند و بالی’ … مرا چه می‌شود آخر؟!

منتشرشده توسط

ارسطو عباسی

خب من ارسطو‌ام! آدمی عاشق یادگیری چیزهای جدید و خلاق! نویسنده، مترجم و برنامه‌نویس هستم. خیلی به وبلاگ‌نویسی علاقه دارم و کلا دوست دارم تا چیزهای مفیدی که بقیه هم می‌تونن ازش استفاده کنند رو به اشتراک بگذارم. علاقه زیادی به خوندن کتاب دارم مخصوصا در حوضه‌های ادبیات و فلسفه. در کنار این کتاب‌ها به خوندن کتاب‌های مربوط به برنامه‌نویسی از انتشارات معتبر جهان هم خیلی علاقه دارم. عاشق مسافرتم، ️تقریبا یکی از چیزهاییه که خیلی دوستش دارم.

6 دیدگاه در “نوشته‌ای بعد از خاموشی!”

  1. هیچ آدمی توی دنیا نیست که بتواند صددرصد فقط روی خودش حساب کند. ‌آدمیزاد را اگر وسط بهشت هم تک و تنها ،میان حوض های پر از عسل و شیر و قهوه و درختهای میوه و صدها پرس قرمه سبزی و ماکارونی و انواع اقسام کباب ول کنند باز هم سیر که شد گوشه ای لم میدهد و حوصله اش سر میرود و فکر میکند برای خوشبختی اش چیزی کم دارد. میداند باید یکی میبود که به سوی خوشبختی میراندش. یکی که اقلا وقتی دو لقمه کباب را قورت میدهد بتواند به چشم هایش خیره بشود و ذوق کند و لذت تکراری کباب را به بی نهایت برساند. کباب که همان است که روز اول بوده، با چندتا سس اینورآنور چیز دندان گیرتری نمیشود. برای این همه سال زندگی اگر کاملترین آدم روی زمین هم باشیم که باری تعالی شخصا خودش گلمان را لگد کرده باشد باز هم عین بهترین ماشینهای دنیا تا سوئیچمان را دست راننده قابلی ندهیم قدم از قدم جلو نمیرویم. هرچقدر هم خودمان را برق بیندازیم و برای خوشبختی سس های جدید را امتحان کنیم باز هم دورمان که خلوت بشود ته دلمان برای چشمهای مهربان یک همسفر خوب تنگ میشود.
    روزهای خوب هم می آید
    در مردانگی و قوی دل بودنت شک ندارم

  2. سلام
    کاملا درکت میکنم ارسطو جان…
    امیدوارم هرچه زودتر به روال زندگی دلخواهت برگردی
    مطئنم که موفق میشی 🙂

  3. سلام وقت بخیر
    مطلب خوبی بود . زندگی خیلی از ما ها در حال حاضر همین جوریه . ماهایی که نتونستین با جامعه اطرافمون رنگ عوض کنیم . منظورم این نیست رنگ اونا درست نیست و از ما درست … در کل نتونستیم تغییرات رو قبول کنیم . شلوار پاره … داداشیا و ابجیا و … اول نوشتتون صمیمی تر بود تا اخراش … اخراش خیلی غریبی توش بود … و در آخر من رپ حرفه رو پیشنهاد میکنم . به داستانی بودنش . مفهومی بودنش . به غیر تکراری بودنش …
    و همیشه موفق باشین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *