خواژگون

خواژگون

مطلب مربوط میشه به دیروز. من تند تند راه می‌رفتم و شادمان دنبال‌م بود. ولی قضیه این دنباله‌روی‌ها یه چیز دیگه بود که گفتنش مهم نیست. (شاید یه روزی توی یه مطلب دیگه‌ای گفتم! شاید هم توی آخر همین مطلب.) اما قضیه خواژگون به بعد از این دنباله‌روی‌ها مربوط میشه. جایی که من وایسادم و شادمان بهم رسید! همه بدنم شل شده بود (ارجاع به اتفاقی که قبل از رسیدن به همدیگه افتاد).
یه پارک کنارمون بود که تصمیم گرفتیم بریم اونجا دراز بکشیم، پارک نسبتا شیب داشت و ما گفتیم که مثل بقیه دیوونه بازی‌هامون برعکس بخوابیم. یعنی اینطوری که سرمون پایین شیب باشه و پاهامون بالاش!
شیش‌تا کابل برق هم اون بالا بودن! ثابت!

تاکید زیادی دارم روی ثابت بودن اونا! ثابــــــت! خواژگون ترکیبی است از خواب و واژگونی، پیشنهادش رو هم شادمان داد. از طرح تا پیاده‌سازی! ولی قضیه اصلی اینا نیست! قضیه اصلی اینه که یه جور دیگه به همه چی نگاه کنی!

وقتی می‌گم ثابت یعنی ثابت! پس حرکتی در کار نیست، اما ما حرکت رو می‌دیدم، از چپ به راست و همچنین نزدیک شدن‌شون به همدیگه! قضیه اینه که وقتی مدت زیادی توی اون حالت هستی، وقتی بلند میشی می‌بینی آره، همون چیزهایی که هر روز میبینی‌شون می‌تونن یه شکل جدید به خودشون بگیرن. همون چیزهایی که هر روز یه جور در موردشون قضاوت می‌کنیم، می‌تونن لباس دیگه‌ای تن کنند.

پانوشت: قضیه دنبال‌روی‌های من و شادمان این بود که من افتاده بودم دنبال یه نفری که اصلا نمی‌شناختم، تنها هدفم هم این بود که بتونم یه بار با یه غریبه که اصلا نمی‌شناسمش حرف بزنم و بتونم ارتباط برقرار کنم، حدود ۱۵ دقیقه من فقط داشتم فکر می‌کردم که وقتی به طرف مقابل رسیدم چی بگم، همه چی رو پیش خودم «مجازی سازی» کردم، شادمان هم هی می‌گفت it’s too complicated و تصمیم گرفت که باهام نیاد، به همین دلیل پشت سر دنبالم می‌کرد.

نکته جالب ماجرا این بود که وقتی رسیدم به طرف مقابل‌ جز گفتن یه «سلام» هیچ کاری نتونستم بکنم، در جواب سلام طرف مقابل، من فقط گفتم «ببخشید اشتباه گرفتم» و برگشتم پیش شادمان!

شات‌داون!

ادامه: قضیه تنها اینه که بتونی یه جور دیگه نگاه کنی و یه جور دیگه رفتار کنی! هیچ اهمیتی نداره که این کنش دلیلی داره، ضرر یا فایده‌ای داره یا نه، فقط مهم اینه که انجامش بدی و بعدا ببینی چه چیز جدیدی رو از یه فرم کهنه و قدیمی بدست آوردی. همین!

 

Art by: Leonora Carrington OBE (6 April 1917 – 25 May 2011)

منتشرشده توسط

ارسطو عباسی

خب من ارسطو‌ام! آدمی عاشق یادگیری چیزهای جدید و خلاق! نویسنده، مترجم و برنامه‌نویس هستم. خیلی به وبلاگ‌نویسی علاقه دارم و کلا دوست دارم تا چیزهای مفیدی که بقیه هم می‌تونن ازش استفاده کنند رو به اشتراک بگذارم. علاقه زیادی به خوندن کتاب دارم مخصوصا در حوضه‌های ادبیات و فلسفه. در کنار این کتاب‌ها به خوندن کتاب‌های مربوط به برنامه‌نویسی از انتشارات معتبر جهان هم خیلی علاقه دارم. عاشق مسافرتم، ️تقریبا یکی از چیزهاییه که خیلی دوستش دارم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *