ماجرای زندگی جدید … ۲

خب تا اونجا رفتیم جلو که منتظر موندم که دانشگاه باز بشه و من برم که زندگی دانشجویی ام رو شروع کنم. دانشگاه شروع شد و ما رفتیم خوابگاه … همون روز اول که رفتیم انقدر باحال بود یکی از مسئول ها گفت «این خل و چل ها رو نگاه کن … بابا پاشید برید خونه دانشگاه هفته ی دیگه هم استادا نمی آن» … الحق هم که راست گفت. یه هفته تمام نه کلاس بود نه سلف سرویس و نه هیچ جای دیگه نه بلد بودیم غذا درست کنیم و نه هیچی خلاصه اون هفته به چه بدبختی گذشت … همون روزهای اول دانشگاه کلا یه جوری احساس احمقی بهم دست داد. به خودم هی می گفتم آخه تو کجا و اینجا کجا و از این حرفا … از خدام بود که اصلا نمی‌اومدم … هیچ جذابیتی برام نداشت.😶
یه هفته تمام من تخم مرغ و ماست خوردم … خوابگاه تقریبا خالی بود … اون روز که اون مسئول گفت که یه هفته دیگه هم ساختمون اداری شروع به کار نمی کنه تقریبا همه بچه ها رفته‌اند. راستش رو بگم اون شب هایی که تنها بودم احساس خوف می کردم. آخه تا حالا توی همچین محیط بزرگ دو طبقه ای با ۲۴ اتاق تنهایی نخوابیده بودم. حتی دستشویی رفتن هم برام سخت شده بود.
خلاصه این هفته نکبتی هر طور که بود گذشت و جلسه اول کلاس درس توی دانشگاه درست ۱۰ روز بعد از باز شدن رسمی دانشگاه ها شروع شد. همیشه فکر می کردم محیط کلاس دانشگاه ها باید یه تفاوتی با دبیرستان داشته باشه ولی جالب بود که اینجا نداشت … فقط کلاس ها بزرگ تر بودن و تعداد صندلی ها بیشتر و اعصاب خوردی هم بیشتر.

هیچوقت نتونستم آدم باحالی باشم. از اینا نیستم که موسیقی پاپ گوش می دن و رپ و چه می دونم آهنگ عروسی و… نه خیلی سنتی ام و بیشتر آرامش و سکوت و تنهایی رو ترجیح می دم. 

فکر می کردم که قوانین خوابگاه باعث می شه که حداقل آرامش و سکوت داشته باشم ولی اینطوری نبود. در واقع قانونی وجود نداشت اگر هم بود نه ناظری داشت و نه مجری … پس کلا اون سه اصل مهمی که از خوابگاه انتظار داشتم برآورد نشد. افتاده بودم تو اتاق هم شهری های خودم با ده نفر آدم … بزن و برقصی بود عجیب آدم پدرش در می‌اومد … صبح ها بیدار می شدم یکی سشوار روشن می کرد یکی آهنگ پخش می کرد یکی همون اوایل صبح داد می زد که جورابش کجاست باید بره سر کلاس … خلاصه آرامش و … هیچی به هیچی. با هر کسی هم حرف می زدم راجب به این موضوع ها همه می گفتن اه چقدر شکایت می کنی اومدیم دانشگاه عشق کنیم هان حالا این نمیزاره! می دونم اینا اومده بودن واسه عشق کردن منم بگی نگی اومده بودم واسه عشق کردن ولی روش من فرق داشت. من صرفا می خواستم یه جا مقیم بشم و مزاحم خانواده و فامیل های خونوادگی نشم. ناچار بودم محیط رو تحمل کنم.

اتاق خوابگاه رو به هر زوری که شده عوض کردم ولی تفاوت خیلی نکرد. بعد از اون انتقال سرپرست خوابگاه بهم گفت مشکل خودتی … مشکل اونا نیستن. حرفش رو قبول داشتم. من نمی تونستم مثل اونا باشم … نمی خوام خیلی خودم رو جوری نشون بدم انگار انیشتینم و خیلی باهوش و متفاوتم، نه! ولی خب واقعا تفاوت داشتم.
یکی توی همون اوضاع بهم می گفت تو باهوشی ولی عاقل نیستی! حرفش یه جوری بود هم می شد تاییدش کرد هم می شد ردش کرد. آخه سازگاری تا چه حد!
به هر حال اینم جریان ما توی خوابگاه!

منتشرشده توسط

Arastoo Abasi

خب کوتاه بگم که من ارسطو ام، وبلاگ نویس و برنامه نویس! علاقه مند یادگیری چیزهای جدیدم و دوس دارم چیزهایی که می دونم رو هم به اشتراک بزارم! موسیقی رو دوست دارم و زندگی بدون اون تقریبا برام غیر ممکنه! از اون آدمهای شوخ ام و خیلی جدی نیستم! آره دیگه ... به شدت کتابخونم! فلسفه و ادبیات که در وهله اولند ولی خب در نهایت نه فیلسوفم و نه شاعر! فریلسنرم و توی خونه کار می کنم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *