ماجرای زندگی جدید … ۱

امتحانات سال آخر دبیرستان رو قبول شدم و با انگیزه عجیبی شروع به خوندن کنکور کردم، مشکلی سر راهم سبز شد، مسئله خونه! هیچ جایی نبود که توش زندگی کنم. پدر و مادر که تو روستا بودن و من هم دوره کارآموزی رو باید طی می کردم پس نمی تونستم از شهر خارج بشم! از طرفی نمی خواستم هم خارج بشم چون می دونستم که توی روستا نمی تونم درس رو بخونم، فضای درس نداشت، اینترنت نبود و هزار تا بهانه دیگه. به هر حال خونه‌‌ی دایی ام موندم و قرار شد که من صبح زود از خونه خارج بشم و تا غروب برنگردم! می رفتم کتابخونه و روزی دو تا ساقه طلایی و سه تا آب معدنی! کار هر روزم شده بود… یبوست گرفته بودم. درس خوندن خوب بود … به بهانه اینکه برنگردم روستا گفتم باید دو ماه کارآموزی کنم. هر بار که جویا می شدن می گفتن چرا برنمی گردی می گفتم خب باید برم سر کار و … . توی شرایط کنکور بودم و هی به این دروغ بگو، به اون دروغ بگو … راستش رو بخواید خسته شده بودم! از ساقه طلایی از شرمی که خونه دایی‌ام داشتم، از نمی دونم یه سری چیزهای دیگه! تصمیم گرفتم برگردم روستا! اون یه ماه آخر مونده به کنکور رو برگشتم روستا و درس می خوندم و زندگی عذاب آور اونجا رو تحمل می کردم!

روزی که رفتم کنکور دادم به نظرم خیلی چیز عجیبی نمی اومد، اون حس نوستالژی عجیب رو به کنکور نداشتم! نه حس شعری و پشت کنکوری و از این حرفها هیچ … از اون وقت به بعد فهمیدم که این راه کار نیست. سنندج رو اولویت قرار داده بودم به پیشنهاد یکی از فامیل ها! دوست داشتم برم شمال ولی انقدر برام حرف زدن و از نامفهومی این انتخاب گفتن که بیخیال شدم! به هر حال کنکور رو دادیم و رفتیم پهلو ننه و بابا توی روستا نشستیم تا جواب بیاد! جواب اومد و قبول شدیم! شوق و ذوق خوبی داشتم … داشتم نقشه می کشیدم که می خوام در آینده چیکار کنم و چیکار کنم! ولی خب روز اول که اومدم ثبت نام دانشگاه دیدم نه اون برخورد عجیب و غریبی که باید به دانشجو داشته باشن رو ندارن، از طرفی فک می کردم الان همه نخبه ها می آن دانشگاه که یکهو دیدم دانشگاه با سوپری سر کوچه تقریبا خیلی فرق نمی کنه و هرکسی پول بده می تونه وارد دانشگاه بشه! از هیچکی هم نمی پرسیدند رتبه ات چقدره و از این حرفا شبانه ای یا روزانه و … مفهوم خیلی عجیبی نداشت نهایت نهایت سوالشون این بود که چه رشته ای می خونی و از کجا می آيی. با کج خلقی ثبت نام رو تموم کردم برگشتم خونه منتظر شدم که درس ها شروع بشه و من برم خوابگاه و ادامه ماجرا!

منتشرشده توسط

Arastoo Abasi

خب کوتاه بگم که من ارسطو ام، وبلاگ نویس و برنامه نویس! علاقه مند یادگیری چیزهای جدیدم و دوس دارم چیزهایی که می دونم رو هم به اشتراک بزارم! موسیقی رو دوست دارم و زندگی بدون اون تقریبا برام غیر ممکنه! از اون آدمهای شوخ ام و خیلی جدی نیستم! آره دیگه ... به شدت کتابخونم! فلسفه و ادبیات که در وهله اولند ولی خب در نهایت نه فیلسوفم و نه شاعر! فریلسنرم و توی خونه کار می کنم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *